تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic m ع - ش - ق ممنوع

ع - ش - ق ممنوع

جرمم چرا زندگیست؟

قطره دلش دريا ميخواست.خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا مي گفت:از قطره تا دريا راهي ست طولاني.راهي از رنج و عشق وصبوري.هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد وگذشت.قطره پشت سر گذاشت.قطره ايستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به اسمان رفت.و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري اموخت .
تا روزي كه خدا گفت:امروز روز توست. روز دريا شدن .خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد . طعم دريا شدن را. اما ...
روزي قطره به خدا گفت:از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست .
قطره گفت:پس من ان را ميخواهم.بزرگترين را.بي نهايت را .
************
خدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت:اين جا بي نهايت است .
ادم عاشق بود. دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را توي ان بريزد. اما هيچ كلمه اي
توان سنگيني عشق را نداشت.ادم همه ي عشقش را تو ي يك قطره ريخت .

قطره از قلب عاشق عبور كرد .
و وقتي قطره از چشم عاشق چكيد
خدا گفت :
حالا تو بي نهايتي
زيرا كه عكس من در اشك عاشق است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:57  توسط میلاد  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط میلاد  | 

آرمین کوچولو بر اثر سرطان این دنیا رو ترک کرد داشتم

در وبی که مادرش براش درست کرده بود به این حرف دل تنگ مادر آرمین

برخوردم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم از زبان مادر آرمین به فرزندش بخونید

آرمین من.عزیز من

امروز بازم خیلی دلم برات تنگ شده بود

یه روز دیگه بدون تو صبح تا غروب پرپر زدم

تو کوچه باغ خاطره با یاد تو قدم زدم

یادم اومد بازم نگات که مثل رویا بود و رفت

مثل یه خواب مثل غزل پر از معما بودو رفت

میون اون نگاه تو یه غربتی نشست و رفت

دل منم با غربتش پرپر شدو شکست ورفت

نمی دونم چطور بگم همه وجود من بودی

حتی تو خواب تو بیداری تو لحظه لحظه هام بودی

کاشکی میشد فقط یه بار تو رو تو آغوش بگیرم

بهت بگم دوست دارم به فکرتم تا اون روزی که بمیرم

آرمین من خوشگل من اگر بیای تو خواب من

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببینم

اون روز اگر بیاد منم تو قلبم ماتم میگیرم

دوست ندارم تو قلب تو غصه و ماتم بشینه

تو اون چشای مهربون دوری مادر بشینه

نمیدونم چی بنویسم که وصف خوبیات باشه

نازنینم. خیلی کمه واژه ای که لایق وصف تو باشه

ولی از از اون ته دلم داد میزنم

آرمینکم فدای تو دوست دارم دوست دارم دوست دارم
http://www.armin10.blogfa.com لینک وب لاگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:10  توسط میلاد  | 

کاش یک باره دیگه گرمی دستانت قابله احساس بود
برام مهم اینه که گرمیه روحتو حس میکنم همین برای من بسه فقط همین دیگه نگران نیستم

لالا نخواب خواب که دوا نیست لالا نخواب خواب سودی نداره همون بهتر که بشمری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصش نشه تنها بیداره.لالا نخواب بازم سفر رفت نمیدونم به بهشت یا به.......!!!!!! میدونم که به بهشت رفت!.لالا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش دلم خیلی صبوره


لالا نخواب تیرست چراغم مثله اتشفشون میمونه داغم به جون گلدونا کم غصه ای نیست هزار شب شد هزار شب شد اما نیومد خواب به سراغم لالا نخواب خواب که دعوا نیست دله دیوونه داشتن
لالا نخواب تنها میمونم

لالا نخواب تنها میمونم کمک کن قدر چشماتو بدونم چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل همه نامهربونم؟

میگن دست از سرش بر دار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست

لالا نخواب ماهو نگاه کن من اسفند رو میارم تو دعا کن
لالا نخواب سرما تو راه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه لالا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی

توبیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالاییلالا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده

اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده

لالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم کسی خوب مینویسه یکی لباش تو خوابم غرق خندس یکی تو خوابم پلکاش خیسه خیسه
اونی که مارو بیدار نگه داشت الهی خواب باشه حالا

الهی الهی

لالا نخواب تا اون بخوابه بشین انقدر تا خورشید بتابه زمونی که یقین کردم بیداره بخواب با یاد عکسی که تو قابه لالا بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابه لالا ببین خورشید اومد بالای بالا لالا اینم بود سرنوشتم این از امروزو سر گذشتم من نمیخوابم تا بمونی پیشم من خوابو واسه اون روز گذاشتم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 2:25  توسط میلاد  | 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست.

سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.
همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند
كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
يا وسعتي بي واژه.
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:31  توسط میلاد  | 

شب... پیاده ای قدم می زد

آشفته .... پریشانی اش را ورق می زد

نفس ... نبود هیچ هوایی برای زیستن

اشک ... بی هیچ بهانه ای برای گریستن

مهتاب خندید و رفت

و من از ناتوانی خویش و دوری تو آشفته ام

ماندنت محال است و نماندنت بی پروا بگویم که نشدنی است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط میلاد  | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت : متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم و از من خداحافظی کرد

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت : متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:35  توسط میلاد  | 

اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي ، بهت قول نمي دم كه منتظرت مي مونم اما ازت ميخوام وقتي . اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذار اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ، بهت قول نميدم كه مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:44  توسط میلاد  | 

انگار همین دیروز بود که چهره ی تورو دیدم


تو به من گفتی که پیش از این چقدر مغرور بودی ولی من توجهی نکردم و رفتم



اگر فقط چیز هایی رو که امروز می دونم؛ می دونستم

 

تورو در آغوش می کشیدم



غم رو از تو دور می کردم



و از تو بخاطر همه ی کار هایی که انجام دادی تشکر می کردم



تمام اشتباهاتت رو می بخشیدم



هیچ کاری نیست که حاضر به انجامش نباشم



تا یک بار دیگه صدای تورو بشنوم


یه وقتا دلم می خواد صدات کنم



ولی می دونم که تو در اونجا حضور نخواهی داشت


متاسفم بخاطر اینکه تورو مقصر دونستم



برای همه ی کار هایی که نتونستم انجام بدم



و من با آسیب زدن به تو به خودم آسیب زدم



بعضی روزا در درون خودم میشکنم ولی به روی خودم نمیارم



یه وقتا هم فقط می خوام این مسئله رو مخفی کنم چون این تو هستی که دلم برات تنگ شده!


و گفتن خداحافظ خیلی سخته


و هنگامی که زمانش فرا می رسه


آیا تو به من خواهی گفت که در اشتباه بودم؟


کمکم می کنی که درک کنم؟


آیا با نگاهت من رو شرمنده می کنی؟


آیا به کسی که هستم افتخار می کنی؟



هیچ کاری نیست که انجام ندم



که فقط یه شانس دیگه داشته باشم


که تو چشمای تو نگاه کنم


و ببینم که تو داری به پشت سرت نگاه می کنی


اگر فقط یه روز دیگه داشتم



بهت می گفتم که دلم برات تنگ شده



از روزی که تو رفتی


خطرناکه!



و خیلی هم بی فایده ست



که بخوام سعی کنم زمان رو به عقب برگردونم



متاسفم بخاطر اینکه تورو مقصر دونستم



برای همه ی کار هایی که نتونستم انجام بدم


و من با آسیب زدن به تو به خودم آسیب زدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:38  توسط میلاد  | 

مادررررررررررررر
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:6  توسط میلاد  | 

مي دوني؟
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشي منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟
ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟
مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..
مي دوني؟
مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدي که؟
ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني
خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه
و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..
تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..
مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..
مي بيني ديگه نفس نمي کشم..
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..
مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..
از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 17:14  توسط میلاد  | 

 

مادر به فرزند

اگر فردا آمد و من ديگر آنجا نبودم اگر آفتاب طلوع كننده چشمهايت را پر از اشك يافت اميد وارم گريه نكني آنچنانكه امروز مي گريستي وقتي فكر مي كني به چيزهايي كه نتوانستيم به يكديگر بگوييم مي دانم چقدر مرا دوست داري همانقدر كه من تو را دوست دارم هر وقت به من فكر مي كني مي دانم چقدر دلت برايم تنگ مي شود اما چون فردا را بدون من آغاز كردي سعي كن بفهمي كه فرشته اي نام مرا خواندو دست لرزان مرا گرفتو گفت جاي من فراهم شده در بهشتي دور دست و من بايد ترك گويم تمام كساني را كه دوست دارم اما چون بر مي گردم تا شما را ترك گويم اشكي از گونه هايم مي چكد چرا كه تمام طول زندگيم نمي خواستم بميرم كه چيز هاي زيادي براي زنده ماندن داشتم هنوز كار هاي ناتمام بسيار دارم برايم باور نكردني بود كه روزي شما را ترك كنم هميشه به گذشته فكر خواهم كرد به خوبيهايش و بديهايش چقدر همديگر را دوست داشتيم چقدر در كنار هم خوش بوديم اگر باز ديروز بيايد حتي براي لحظه اي فرصت دارم با تو خداحافظي كنم و تو را ببوسم و ممكن است لبخند تو را باز ببينم اما خوب مي دانم كه اين شدني نيست چرا كه جاي خالي من و خاطراتم يادگار من خواهد بود و وقتي به دنيا فكر مي كنم و چيزهايي كه ممكن است فردا دلم برايشان تنگ شود من به ياد تو مي افتم و در اين زمان دلم از اندوه پر مي شود اما وقتي از دروازه بهشت عبور كردم فكر كردم به خا نه ام آمده ام خدا نگاهي به من انداخت و لبخندي زد از آن تخت سلطنت طلاييش و گفت اين جاودانگي است و تمام آنچه به تو قول داده بودم زندگيت در زمين تمام شد اما زندگي جديد تو در اينجا آغاز گرديد ديگر فردايي وجود ندارد امروز براي هميشه باقي است تو به من بسيار وفادار بودي راستگو و امين بودي ترا آمرزيده ام و آزاد هستي بيا و دست مرا بگير و زندگيت را با من تقسيم كن پس چون فردا آيد فكر نكن خيلي از هم دوريم چرا كه هر زمان به من فكر مي كني من همانجا در قلب توام

 

 

فرزند به مادر :

اگر مي دانستم آخرين بار است كه مي بينم مي خوابي تو راسخت در آغوش مي گرفتم و دعا ميكردم خداجانت را ازتن نگيرد اگر مي دانستم آخرين باري است كه مي بينم از در خارج مي شوي تو را در آغوش گرفته مي بوسيدم و التماس مي كردم كه برگردي اگر مي دانستم آخرين بار است كه صداي رسايت را مي شنوم حرف به حرفش را ضبط مي كردم تا روزها و بارها و بارها به آنها گوش دهم اگر مي دانستم اين آخرين بار است، زماني درنگ ميكردم تا بگويم دلم برايت تنگ مي شود اگر مي دانستم آخرين بار است كه با دستان لرزانت دستهايم را مي فشاري بر زمين مي افتادم و بر پاهايت بوسه مي زدم تا مرا آمرزش كني و با آن دستان لرزانت برايم دعا كني براي تمام مشقاتي كه براي من روزها و شبها تحمل كردي تا از من مراقبت كني و مرا تربيت كني

...اگر مي دانستم

...اگر مي دانستم

...اگر مي دانستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 19:33  توسط میلاد  | 

منو ببخش که ندیده می گرفتم

 التماس اون نگاه... نگرونو

منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرونو لایق عشق بزرگ تو نبودم

خورشید خانوم غافل از معجزه ی تو شد وجودم اسیر جادو

 منو ببخش که در خشیدیو من چشمامو بستم منو بخشیدیو من چشمامو

بستم منو ببخش منو ببخش ... منو ببخش ... منو ببخش ...

تو به پای من نشستیو جدا از تو  نشستم که نیاوردی به روم . هر جا دلت رو می شکستم

منو ببخش ... منو ببخش ... منو ببخش ...منو ببخش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:58  توسط میلاد  | 

شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است
خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:55  توسط میلاد  | 

«جای پا»

"خوابی دیدم:

خواب دیدم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم، بر پهنه‌ی آسمان صحنه‌هایی از زندگیم

همچون برق از جلوی چشمانم گذشت...

درهر صحنه دو جفت جای پا روی شنها دیدم.

یکی متعلق به من بود و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،

به پشت سر و به جای پاهایمان روی شن‌ها نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر پر پیچ و تاب زندگی‌ام،

فقط یک جفت جای پا روی شن نقش بسته است،

آن هم در سخت‌ترین و غمگین‌‌ترین دوران زندگیم...

دلم شکست و به درگاه خداوند شکایت کردم:

خدایا، تو که گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود،

تو که گفتی هیچگاه تنهایت نخواهم گذاشت،

ولی نمی‌فهم چرا تو در سخترین لحظات زندگیم، هنگامی که بیش از هر وقت دیگر

به تو احتیاج داشتم، مرا تنها گذاشتی.

خداوند با مهربانی پاسخ داد:

دوست عزیزم،

من همواره در کنارت بوده‌ام و هیچگاه تو را تنها نگذاشته‌ام.

اگر در سختی‌ها، آزمون‌ها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی،

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می‌کردم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:32  توسط میلاد  | 

رفتنت را ديدم تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:10  توسط میلاد  | 

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد‌ که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود

او از همه نفرت داشت الا نامزدش.

روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند روزی دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود

تا اینکه شخصی حاظر شد یک جفت چشم به دختر اهدا کند

آنگاه بود که توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش

پسر شادمانه پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟

دختر وقتی دید پسر نابینا است شوکه شد بنابراین گفت:

متاسفم نمیتونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی

پسر در حالی که به نای صورتش اشک میریخت

سرش را پائین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد

بعد رو بسوی دختر کرد و گفت :

بسیار خب فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:14  توسط میلاد  | 

هر چه میخواهی به در بسته بکوب
پای بر این خاک بکش
رفته است از بر تو ...
مرده است در بر تو ...
قلم عفو به گناه تو کشید ...
خمجر قربانی خود را کشید ...
سلام رفیق...
یاد ایامی که در سر شور جوانی داشتیم ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 19:41  توسط میلاد  | 

مرگ داشت با زندگي درد دل ميکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتني اي و همه دوستت دارن با تو باشن ولي من واسه هيشکي ارزش ندارم ؟؟! زندگي بهش گفت چون تو يه حقيقتي و من يه دروغ ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:11  توسط میلاد  | 

سلام بعد از یک غیبت طولانی باز هم برگشتم ... درگیر امتحانات دانشگاه بودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:27  توسط میلاد  |